خرید بک لینک
باز چرا فرات روان شده است به چشم های من؟

مگر قرار نشد که بمانی؟

.

.

تا آنجا که خاطرم می آید

ساعت باید هنوز 4 و بیست دقیقه ی عصر در سه شنبه اي مه آلود باشد

از وقتی که رفته ای

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: يکشنبه 30 آبان 1395 ساعت: 16:54

میهمان ها ، کف حیاط جا انداختند و کنار هم دراز کشیده اند. پدرم برایشان هندوانه برد و مادرم دارد پشه بند به پا کرد . یک زن و شوهر که همکار پدرم در شهرداری بودند و یک پسر سه ساله و دختری که هم سن من بود . 16 سالش بود . پشت لبش هم مثل من سبز شده بود . موهایش خرمایی بود . برای من تیره بود برای آزاده ولی کمی روشن تر . قرار بود سه شب خانه ی ما بخوابند و روز چهارم بروند سمت شهرشان سه شب ِمیهمان ها ، داشت تمام می شد . من به آزاده قول دریا داده بودم . که بزرگ که شدیم ببرمش از راه چالوس ، دریا و از آنجا برویم آمریکا و کلی جاهای دیگر . فردا صبح نشده ، آزاده و خانواده اش رفتند . برگشتند شهرشان . هیچ کدامشان از من خداحافظی نکردند . نه پدرش . نه مادرش . نه برادر کوچکش که یک بار یک چک زدم تووی گوشش و رفت به مادرش گفت . مادرم می گفت آزاده موقع رفتنش آمده است توی اتاق من و بعد رفته است . و من خواب بوده ام . و گفته است از قول من از علی خداحافظی بکنید و بگویید قرارمان 20 سال دیگر همان جا که می داند . آزاده ، حالا برای خودش زنی شده است . شوهر دارد . بچه دارد . نوه دارد . خانه دارد . و من حدس می زنم دستپخت

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 23:27

خودش را می زد به اینور و آنور . دستهایش . آن دست های پیزوری که یارای مقابله با وزش یک باد را هم نداشتند حالا داشتند به محکمی به صورت و سرش می خوردند سیلی می زد به صورتش . چک های آبدار . سیلی های بی تاب کننده .از هر سو سرش ضربه ای می خورد . چشم هایش دیگر توان به بند کشیدن حجمه ی این همه ابر باران زا در خود نداشتند. شروع کرد به باریدن . بارید . بارید و باز هم بارید . آنقدر که حساب ساعت و ثانیه از سرش افتاد . از مردی که خودکشی کرده بود ، از همان مرد پیزوری ، چندروز بعد دفنش ، دیگر هیچی نماند به جز تابوتی خیس . بدن تکیده اش برای هیچکس جای سوال باقی نمی گذاشت که در زندگی چه بر سرش آمده است . گورکن ها زورکی اینور و آنورش می کردند . انگار می ترسیدند جنازه ، ترکی ، چیزی بر دارد. موقع دفن اش که رسید ، نفس اش را حبس کرد و رفت زیر خاک گورکن منتظر جنازه ماند تا دوباره برگردد به تابوت تا که او دفن اش کند. نیم ساعتی طول کشید ولی خبری از جنازه نشد مراسم به هم خورد . همه رفتند خانه هایشان . گورکن و کشیش هم ، هر دو بی خیال مراسم مراسم شدند . جنازه ی سر به هوا به جای قبر ولی بیخیال دفن شدنش نشده بود و

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 23:26

باران می بارید . روی چراغ ، کنار قبر آقاجان ، عزیز ماهی تابه ای گذاشت و شروع کرد به درست کردن کتلت .دست جنازه ای از خاک بیرون آمده بود و پای یکی از عابران را گرفته بود و داشت قلقلکش می داد .زن بیچاره حسابی ترسیده بود و داشت التماسش می کرد .مرحوم آقاجان شروع کرد به گفتن از علاقه اش به ورزش و اینکه این استقلال ، دیگر آن تیم سابق نیست و منصوریان حسابی خراب کرده .عزیز ولی ، چشم از من و آقاجان برنمی داشت و یکریز داشت زیر چادرش می خندید .در انتهای روز ، در گورستان هنوز داشت باران می بارید . و تمام کتلت های عزیز ، سوخته بود . . . مرتیکه نگاشت : کنار شهر . کناره ی غم اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 23:26

تبر خیزی گرفت سمت درخت و به راه افتاد . درخت سرش را پایین گرفت و برایش دستی تکان داد . قناری روی سیم برق ، آوازی خواند و تمام دشت گریستند . . . مادربزرگ که رفت بهشت آقاجان دوباره زن گرفت . عزیز جدید به قدر عزیز قبلی دستپختش خوب نیست . به قدر عزیز قبلی خوش اخلاق نیست و به قدر عزیز قبلی به آقاجان نمی رسد . دیشب ، آقاجان عکس عزیز را نگاهی کرد و گفت وجیهه خانوم! عجب غلطی کردم! عزیزخدابیامرز توی عکس خنده اش گرفت . عزیز جدید رختخواب انداخت . . . مرتیکه نگاشت : عزیز خدابیامرز ، عزیز جدید اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 1:32

عموحسن یک دنده ای چاق کرد و افتاد به جان جاده .به یک جایی که رسید و دید که دیگر شانه ی جاده عمیق شده ،چشمهایش را بست و پدال گاز را تا انتها فشار داد .وقتی جنازه ی عموحسن را ته دره پیدا کردند دیدند عکس زن عمو مرضیه کنار یک آقای دیگر ، هنوز مچاله است توی مشتش .صورت زن عمو تووی عکس خاکی و خونی شده بود . صورت آن آقای دیگر توی عکس هم همینطور . صورت عموحسن هم وسط کادیلاک مدل 72اش خونی بود .پدرم به من هیچوقت نگفت آن آقای توی عکس که بوده . و یا اصلا عمو حسن چرا خودش را کشته است .ولی مادرم می گوید عموحسن داشته دق می کرده و راحت شده که مرده و خودش را کشته است . مرتیکه نگاشت

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 22:54

صفحه بندی